محمد ابراهيم آيتى
347
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
« أبو سفيان » از « معبد » پرسيد كه : چه خبر دارى ؟ گفت : محمّد با سپاهى كه هرگز نديدهام ، آكنده از خشم در تعقيب شما مىرسند . « أبو سفيان » گفت : راستى چه مىگوئى ؟ ! گفت : به خدا قسم : پيش از اين كه از اينجا حركت كنيد ، پيشانيهاى اسبهاى سپاه محمّد هويدا شود . « أبو سفيان » گفت : ما هنوز تصميم بازگشتن داريم تا هر كه را از سپاه ايشان زنده مانده است نابود كنيم . گفت : من اين كار را مصلحت نمىدانم ، و خدا مىداند كه با ديدن سپاهيان اسلام شعرهائى گفتهام . و چون شعرهاى خود را خواند « أبو سفيان » بيمناك شد و فكر بازگشتن را از سر بدر كرد . فرق حقّ و باطل « أبو سفيان » به كاروانى از « عبد القيس » كه عازم مدينه بود رسيد و به آنان وعده داد كه اگر پيامى از وى به محمّد رسانند ، فردا در بازار « عكاظ » شتران ايشان را مويز بار كند . كاروان « عبد القيس » پذيرفتند و به دستور « أبو سفيان » در « حمراء - الأسد » رسول خدا و مسلمانان را بيم دادند كه « أبو سفيان » و سپاه قريش تصميم داشتند تا بر سر شما بيايند و هر كه را از شما زنده مانده است از ميان ببرند . امّا رسول خدا و مسلمانان چنان كه قرآن مجيد يادآور شده است گفتند : حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ [ 1 ] . گرفتارى أبو عزّهء شاعر چنان كه سابقا گفته شد : « أبو عزّه » را « صفوان بن أميّه » بر آن داشت كه با رسول خدا عهد خويش را شكست ، و ديگران را عليه مسلمانان تحريك كرد و خود هم به جنگ آمد ، « أبو عزّه » در غزوهء « حمراء الأسد » اسير شد و چون ديگر بار
--> [ 1 ] - سورهء آل عمران ، آيهء 173 .